گفتم:
میگویند:هواپیمائی در حال سقوط بود ! همه شروع کردند به دعا خوندن و
گریه کردن!
امادیدن یه پسر بچه ای بی خیال نشسته و مشغول بازی کودکانه خودش است !
گفند: شما از این وضعیتی که برای هواپیماپیش آمده نمی ترسی؟
گفت: نه
گفتن: چطور
گفت: اولاً از پدرم خاطر جمع هستم که خلبانی ماهراست !
دوما:پدرم میدونه من در داخل این هواپیماهستم و
تمام تلاشش را برای سلامتی من و دیگران انجام خواهد داد:!
(توی دلم گفتم: ایکاش ما هم به اندازه ی این بچه به خدا اعتماد داشتیم)
برچسب:
نویسنده: یگانه باقری