خرید بک لینک

کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست

هیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیست

سرو زیبا و به زیبایی بالای تو نه

شهد شیرین و به شیرینی گفتار تو نیست

خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشود

مگرش هیچ نباشد که خریدار تو نیست

کس ندیدست تو را یک نظر اندر همه عمر

که همه عمر دعاگوی و هوادار تو نیست

آدمی نیست مگر کالبدی بیجانست

آن که گوید که مرا میل به دیدار تو نیست

ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای

صلح کردیم که ما را سر پیکار تو نیست

جور تلخست ولیکن چه کنم گر نبرم

چون گریز از لب شیرین شکربار تو نیست

من سری دارم و در پای تو خواهم بازید

خجل از ننگ بضاعت که سزاوار تو نیست

به جمال تو که دیدار ز من بازمگیر

که مرا طاقت نادیدن دیدار تو نیست

سعدیا گر نتوانی که کم خود گیری

سر خود گیر که صاحب نظری کار تو نیست

برچسب: شعری از سعدی شیرازی,شعري از سعدي شيرازي,شعری از حافظ شیرازی,اشعار از سعدی شیرازی,شعری زیبا از سعدی شیرازی,شعر از حافظ شیرازی,شعر عاشقانه از سعدی شیرازی,شعرهای سعدی شیرازی,شعری زیبا از حافظ شیرازی,اشعار عاشقانه از سعدی شیرازی, نویسنده: یگانه باقری تاريخ: پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت: 12:00

صفحه بندی